X
تبلیغات
سلطان عشق حســــــــــــــــــین (ع)
سلطان عشق حســــــــــــــــــین (ع)
جز نوکری به درگه میخانه ی شما کاری بلد نبودم و یادم نداده اند ...

لبخند حیدر با رفتنت بارشو میبنده و میره

هنوز نرفتی زینبت گوشه گیره

***

مادر خوبم حسین بهونت و میگیره

حسن نگاهش سمت کوچه شده خیره

***

ایام فاطمیه تسلیت باد ...

التماس دعا


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/01/18 توسط محمد

سال نو مبارک

ایشالله سال ۹۲ سال خوبی براتون باشه ... همراه با سلامتی و موفقیت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/12/28 توسط محمد

شهادت کریمه ی اهلبیت خانوم حضرت معصومه (س) تسلیت باد ...

از اون شبی که گنبد حرم طلا شد

بی بی حریمتون شبیه کربلا شد

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/12/03 توسط محمد

!! توجه !!

!! توجه !!

مژده بدین که وبلاگ جدیدم از امروز افتتاح میشه ...

اینم از آدرسش :

www.fcrm-santiago7.blogfa.com

شنیدین میگن هندونه به شرط چاقو !!!

حالا رفتن تو این وبلاگ به شرط لینک کردنه ...

سریع الان یه کامنت برام بزارین و قول بدین که این وبلاگ و لینک میکنین بعد برین تو این وبلاگ ...

باشه ..!!!

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1391/10/24 توسط محمد

نمیدونم از کدومشون بگم ...

از خاتم الانبیا بگم ... میبینم تا صحبتی ازش میشه همه یاد گنبد خضراء میوفتن ...

از ثامن الحجج بگم ... بی اختیار دلمون میره کنار پنجره فولاد ...

خلاصه هردوشون یه جورایی همدم دارن ... مثه الان که مردم با پای پیاده دارن میرن به زیارت آقا اما رضا (ع)...

یا همیشه مسجد النبی پر ازدحامه ... حالا چه شیعیان چه اهل تسنن ...

اما دلم تو این شبا یه جای دیگست ...

کنار چهار تا قبر غریب ... قبوری که تو این شبا حتی یه شمع هم بالا سرشون روشن نمیکنن ... انگار نه انگار که جگر گوشه ی همون پیامبریه که الان دارن تو حرمش عبادت و راز و نیاز میکنن ...

چه انتظاری باید داشت ... مردمی که حتی موقع دفنش با تیربارون کردن بدنش نذاشتن کنار جدش آروم بگیره ...

بیخود نیست که میگیم غریب مادر ...

ما به امام رضا میگیم غریب الغربا ... آره از وطنش دور بود اما ... خودتون ببینین .... الان با وجود این همه زائر آقا احساس غریبی میکنه ... حالا یه نگاه به بقیع بندازین ... سوت و کور و بدون زائر ...

آقا جونم ... ایشالله یه روز ولی امر ما میاد و براتون حرم میسازیم ... مثه گنبد امام رضا ، یه گنبد طلا میسازیم ...

شهادت خاتم النبیا ، کریم اهل بیت و اما رضا (ع) تسلیت باد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/10/21 توسط محمد

« سلام داداش ... من اومدم ... بعد از چهل روز ... اونم با دست پر ... نیازی نیست برات تعریف کنم چه اتفاقاتی برام افتاده ... میدونم که همشو میدونی ... اما ... داداش نکنه یه وقت در مورد رقیه از من سوال کنی ... نزار برات بگم که دخترت رو تو شام جا گذاشتم ... داداش نزار داغ دلم تازه بشه ... میدونم هرکی از سفر میاد خاطرات سفرشو برای خونوادش تعریف میکنه اما من خاطره ای نداشتم ... نه نه ... چرا داشتم ... اما خاطراتی که همشون بوی مصیبت میدن ... داداش بغض راه گلوم رو بسته اصلا نمیدونم چی بگم ... با این بغض چه طور میتونم برات تعریف کنم که مثه مادرمون نمازمو نشسته میخوندم ... چه طور برات بگم چادرم مثه چادر مادر خاکی شده بود ... از من نخواه خاطره ی رقیه رو تو خرابه ها برات بگم ... خاطرات جاموندناش از قافله ... »

نه خواهر بیشتر از این نمیتونه حرف بزنه ... یه لحظه بلند میشه ... دلش هوای یه جایی رو کرده ... آره ... عــــلـــــقـــــمــــــه ... !!! رو کرد سمت شریعه :

« عباسم ... !!! کجایی داداش با غیرتم ... کجا بودی ببینی زینبت رو به اسیری بردن ... کجا بودی ببینی نامحرما به زینب نگاه میکردن ... کجا بودی ببینی منو با تازیانه و سنگ میزدن ... کجا بودی ببینی که حرومزاده به من سیلی میزدن ... داداش نبودی ببینی رقیه از ترس اونا به من پناه میآورد ...

« داداش نبودی ببینی پر معجرم سوخت ... »

« داداش نبودی ببینی که موی سرم سوخت ... »

« داداش نبودی ببینی که خاکسترم سوخت ... »

« نبودی ببینی پرم سوخت ... !!! »

عباسم !!! یادته که وقتی قافله رسید کربلا ... وقتی داشتم از کجاوه پایین میومدم نزدیک بود زمین بخورم تو و حسین و علی اکبر سریع خودتون و به من رسوندین ... اما داداش جات خالی بود ببینی از کربلا تا شام چند بار زمین خوردم ولی حرومزاده ها با تازیانه بالا سرم میومدن ... داداش یه چیزی بگو ... بیا پیش خواهرت ... داداش پس کی از علقمه میای ... داداش آب نمیخوایم ... داداش ... !!! »

***

نه بازم نمیشه ... چقدر این روضه سخته ... هر جوری بگم بازم حقش ادا نمیشه ... اما ... به اندازه ی بضاعتم در مورد این روضه گفتم ... یا صاحب الزمان ... آقاجان ببخشید اگه بی احترامی کردم ... آخه دلم پره ... چهل روز از عاشورا گذشت ... باورم نمیشه باید پیرهن مشکی ای که بوی هیئتا و اشکای روضه اربابمون میده رو کم کم دربیارم ... یعنی تا محرم سال بعد زنده ام یا این آخرین محرم عمرم بود ... ؟؟!!

وای نه ... !!! واقعا چند روز دیگه ، باید این شعر و تو هیئت بخونم ... !!!؟؟ :

« روزهای عزا خدانگه دارتون »

« پیرهن مشکی ها خدانگه دارتون »

.

.

.

***


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1391/10/12 توسط محمد

بعد از مدت ها اومدم اونم با دست پر ... چند تا عکس که فکر کنم تا حالا ندیدین (البته فقط فکر میکنم !!!!!!!) تو این پست گذاشتم ... نظر بدین دیگه ... هیچی فقط همین !!!!!!!!!!

(از اون عکسای درجه یکه ...!!!!!!!! دیگه شما و کرمتون ...)

ببینم چی کار میکنین ...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/10/04 توسط محمد

چند روز ، از روزی گذشت که اربابمون بدنش تو خاک های تفتیده ی کربلا چاک چاک شد ... ؟

چند روز از بالای نیزه رفتن سر عزیز دل زهرا (س) گذشت ... ؟

دیگر زنان و کودکان به اسیری عادت کرده اند ...

خانوم عقیله ی مجلله زینب (س) باورش شده که دیگر برادرش او را تنها گذاشته ... آه چقدر سخت است برادری را که پنجاه و اندی سال در کنارش بوده و لحظه ای از او جدا نشده در طول یه روز برای همیشه از دست داده است ...

سکینه خاتون (س) هنوز باور نمی کند که عمویش عباس دیگر از علقمه بر نمی گردد ...

رباب هنوز به یاد عطش اصغر لالایی میخواند ...

رقیه (س) هنوز لحظه ی جدا شدن سر از پیکر بابا را فراموش نکرده است ...

آه ... چه مصیبتی است ... آه لعنت بر مردم بی وفای کوفه ... آخر ای مردم بی حیا ... اگر به نزدتان قاری قرآنی بیاید شما با گوش جان به آیات الهی گوش میدهید ... اما ه طور دلتان می آید سر پسر پیغمبرتان را که شریک همین قرآن است و روی نیزه این آیات را تلاوت میکند ، سنگ بزنید ...آیا شما به اهل بیت پیامبرتان به چشم اسیر نگاه میکنید ...؟؟!! لعنت خدا و فرشتگان و پیغمبران او بر شما تا قیامت ...

***

نمیدونم دیگه چی بگم ... اگه تموم برگ دررختا رو هم بیارید باز مصیبت اربابمون اونقدر زیاده که برا نوشتنش کم میاد ... به خصوص مصیبت های این شبها که مخصوص اسراست ...

آخه آقا صاحب زمان (عج) فرمودن که برای هیچ مصیبتی حتی قتلگاه و علقمه هم به اندازه ی اسیری عمه ام زینب (س) گریه نکردم ...

***

میخوام چند تا جمله ای که مضمونشون محرمی و هروقت میخونمشون دلمو آتیش میزنه رو اینجا بنویسم ... اگه شما هم همچین جمله هایی رو دارین برام تو کامنتاتون بزارین ...

اینم از جملات :

***

برادری به تعداد نیست به وفاست ... همانطور که یوسف ۱۱ برادر داشت ولی حسین (ع) فقط عباس را ...

=====

غدیر گذشت و خبری از یار نیامد

بر زخم دل فاطمه غمخوار نیامد

عاشورا گذشت و هنوز هم میگوییم

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

سقای حسین سید و سردار نیامد

====

(این یکی برا ماه مضونه ولی درونمایه ی محرمی داره ... واسه همین اینجا نوشتمش )

میگن هر وقت آب میخوری بگو سلام بر حسین (ع) ... اما ... تو ماه رمضون آب میبینی و نمیخوری بگو :

السلام علیک یا ابالفضل العباس (ع)

====

عده ای جوان ، پیرمردی بیسواد را دیدند و به او گفتند عشق چند حرف داره ؟

پیرمرد گفت ۴ حرف !!!

آن عده جوان به او خندیدند و مسخره اش کردند ... ؛ پیرمرد غمگین شد و در حالی که بغض کرده بود راهش را کج کرد و زیر لب گفت :

(( مگه حسین چند حرف داره ؟؟!! ))


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/09/13 توسط محمد

سلام من به محرم ...

سلام من به اون شال سیاه عزا و پیراهن های مشکی ...

سلام من به اشک های زهرا (س) و اشک های صاحب الزمان (عج) ... 

سلام من به پرچم های یا حسین ...

سلام من به سینه زنی ها و روضه ها ... 

آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبت جدک الحسین (ع) ...

یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظمیا ...

یا حسین

ذکر این شب های ما :

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/08/25 توسط محمد

سلام

دوباره همون بهونه ی همیشگیم !!!!!!!!! سرم شلوغ بود ... راست میگم بخدا !!!!!!!!!!!

چیکار کنم .... از دست این کنکور کجا برم ...!!!!!!!!!

حالا بگذریم ...

کم کم صدای پای محرم داره میاد ... بعد از یکسال انتظار خدا رو شکر که این قسمت رو داریم که دوباره این محرم رو هم درک کنیم ....

فقط این و بگم که سعی میکنم ( یعنی فقط سعی میکنما !!!! ) که تو محرم وبم رو هم زود به زود آپ کنم ...

دیگه ... هیچی ... تا محرم یاعلی مدد!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1391/08/17 توسط محمد

اسلایدر

دانلود فیلم